سفر به سیاهکل (شمال)
سلام عشق من 1 شنبه صبح زود بابایی من زود بیدار کرد گفت پاشو اماده شو بریم طالقان کنار سد به مامان باباهامونم میگیم که بیان ولی من اصلا حس رفتن نداشتم بی حوصله بودم به مامانم زنگ زدم گفت بریم الموت ولی بخاطر پیچ جاده ما قبول نکردیم چون ترسیدم حالت بهم بخوره مامان بابا احسان هم نیومدن تا اخر من گفتم بریم شمال پیش سونیا دوستم تماس گرفتیم اونا لاهیجان بودن خونه مادر شوهرش گفت جاده زیاد شلوغ نیست راه بیوفتید دیگه من سریع وسیله جمع کردم ولی مامی جون نتونست بیاد فقط خاله نگین رو بردیم منم لوبیا سبز گرفته بودم دیدم اگه تو خونه باشه خراب میشه دادم به مامان جون برام پاک کنه تا من از شمال بیام شانس اوردم وگرنه چغل میشد....







