رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

سفر به سیاهکل (شمال)

سلام عشق من  1 شنبه صبح زود بابایی من زود بیدار کرد گفت پاشو اماده شو بریم طالقان کنار سد به مامان باباهامونم میگیم که بیان ولی من اصلا حس رفتن نداشتم بی حوصله بودم به مامانم زنگ زدم گفت بریم الموت ولی بخاطر پیچ جاده ما قبول نکردیم چون ترسیدم حالت بهم بخوره مامان بابا احسان  هم نیومدن تا اخر من گفتم بریم شمال پیش سونیا دوستم تماس گرفتیم اونا  لاهیجان بودن  خونه مادر شوهرش گفت جاده زیاد شلوغ نیست  راه بیوفتید دیگه من سریع وسیله جمع کردم ولی مامی جون نتونست بیاد فقط خاله نگین رو بردیم منم لوبیا سبز گرفته بودم دیدم اگه تو خونه باشه خراب میشه دادم به مامان جون برام پاک کنه تا من از شمال بیام شانس اوردم وگرنه چغل میشد....
30 مرداد 1391

فقط تو

 عزیزم این زندگی ما رو 3 نفره کردی همه این رو می دونن.تو برای من همه چیز و همه کس شدی  وقتی بهت نگاه میکنم تموم وجودم از عشق تو پر میشه.عاشق نگاهت که اینقدر معصوم و پاک هست.زندگی رو خیلی عاشقانه کردی رادوینم.
28 مرداد 1391

زلزله

عزیز دلم پریشب تو ورقان حوالی شهر تبریز زلزله 6 ریشتری اومد و بسیاری از مامانها  و باباها داغ کوچولو هاشون رو دیدن . و خیلی  از بچه ها جلو چشمشون مامان باباشون  رو از دست دادن  خیلی ناراحت شدم  وقتی عکسها رو تو فیسبوک دیدم اشکام داشت در میومد مادری کنار جسد  دختر کوچیکش زجه میزد و داد میزد. خدایا کمکشون کن. :( :( :((((((((((((((((((((((
23 مرداد 1391

2 ماه. و نیمی رادوین

این روزها داری تند تند رشد میکنی و لباسها همه داره کوچیک میشه و با رشدت نشون میدی که دیگه داری بزرگ میشی   خیلی شیرین بازی در میاری تمام اجسام رو با نگاهت دنبال میکنی و برای همه می خندی  خیلی شیطونی گلم . تمام ساعتها رو برام پر میکنی  وقتی بلند پی پی میکنی خودت می ترسی عزیزم  و من وبابایی کلی می خندیم   رادوینم همه عشقم الان تویی  ...
23 مرداد 1391

اولین کفش پوشیدن رادوین

خوشگل مامان دیروز ترنم دختر دایی من  4 سالش هست زنگ زد گفت نی نی تون رو میاری خونه مادر من ببینمش . منم لباساتو پوشوندم  برای اولین بار کفشاتو پا کردم خیلی بامزه بودی تعجب میکردی همش به کفشات نگاه میکردی دیگه ما هم رفتیم اونجا  تو بغل روزبه پسر خالم بازی میکردی ترنم هم کلی ذوق میکرد. از اونجا هوا که خنک شد رفتیم  مغازه مامی جون بعد بردمت برات عینک افتابی uv دار برات بگیرم  عینک هاش خیلی بامزه و کوچیک بودن حالا قراره امروز با بابایی بریم برات بخریم البته قبلش پیش دکتر میرم که ببینم برات ضرر نداشته باشه   خوشتیپ من تعجب کردی مامانی ...
18 مرداد 1391

کادویی میترا جون برای رادوین

فندق مامان   از روزی که دنیا اومدی من همه عکساتو تو فیسبوک گذاشتم میترا جون (دختر عموی مامی جون) وقتی عکس ها رو دید کلی قربون صدقه ات رفت بعد گفت از المان براش کلی لباس می فرستم  میدم مامنم براش بیاره ایران.دیروز زنعموی مامی جون زنگ زد و گفت بیایید این کادوها رو ببرید من تازه رسیدم ایران.منم کلی ذوق کردم و با مامی جون  خاله نگین رفتیم واییییییییییییییییییییی چه لباسایی  خیلللللللللللی خوشکل بودن یک کفش  ادیداس فرستاده بود که اون هم فوقع العاده بود دستش درد نکنه حالا قند عسلم از این به بعد گفتم لباس برات بفرسته از اینجا من پولش رو براش می فرستم . ...
17 مرداد 1391

اولین قل خوردن رادوین

عزیز مامان  5 صبح امروز وقتی بیدار شدم که بهت شیر بدم برای اولین بار دیدم که قل خوردی از تشکت اومدی بیرون و داری بازی میکنی و دستتو می خوردی صدای ملچ مولوچش تو اتاق پیچیده بود خیلی برام جالب بود گل من  ای روزها همش صدای هق و هوق در میاری دوست داری زود حرف بزنی .از همه جالب تر اینکه به کمک من تند تند قدم برمیداری و دوست داری بدوی. هر کس می بینه تازه باورش میشهو همه تعجب میکنند.  خیلی با مزه قدم بر میداری جیگر مامان عشق مامان 
16 مرداد 1391